دلبر بی کینه ما شمع دل سینه ما

خرید بک لینک
دلبر بی کینه ما شمع دل سینه ما در دو جهان در دو سرا کار تو داری صنما ذره به ذره بر تو سجده کنان بر در تو چاکر و یاری گر تو آه چه یاری صنما هر نفسی تشنه ترم بسته جوع البقرم گفت که دریا بخوری گفتم کآری صنما هر کی ز تو نیست جدا هیچ نمیرد به خدا آنگه اگر مرگ بود پیش تو باری صنما نیست مرا کار و دکان هستم بی کار جهان زان که ندانم جز تو کارگزاری صنما خواه شب و خواه سحر نیستم از هر دو خبر کیست خبر چیست خبر روزشماری صنما روز مرا دیدن تو شب غم ببریدن تو از تو شبم روز شود همچو نهاری صنما باغ پر از نعمت من گلبن بازینت من هیچ ندید و نبود چون تو بهاری صنما جسم مرا خاک کنی خاک مرا پاک کنی باز مرا نقش کنی ماه عذاری صنما فلسفیک کور شود نور از او دور شود زو ندمد سنبل دین چونک نکاری صنما فلسفی این هستی من عارف تو مستی من خوبی این زشتی آن هم تو نگاری صنما 43 کاهل و ناداشت بدم کام درآورد مرا طوطی اندیشه او همچو شکر خورد مرا تابش خورشید ازل پرورش جان و جهان بر صفت گلبشکر پخت و بپرورد مرا گفتم ای چرخ فلک مرد جفای تو نیم گفت زبون یافت مگر ای سره این مرد مرا ای شه شطرنج فلک مات مرا برد تو را ای ملک آن تخت تو را تخته این نرد مرا تشنه و مستسقی تو گشته ام ای بحر چنانک بحر محیط ار بخورم باشد درخورد مرا حسن غریب تو مرا کرد غریب دو جهان فردی تو چون نکند از همگان فرد مرا رفتم هنگام خزان سوی رزان دست گزان نوحه گر هجر تو شد هر ورق زرد مرا فتنه عشاق کند آن رخ چون روز تو را شهره آفاق کند این دل شب گرد مرا راست چو شقه علمت رقص کنانم ز هوا بال مرا بازگشا خوش خوش و منورد مرا صبح دم سرد زند از پی خورشید زند از پی خورشید تو است این نفس سرد مرا جزو ز جزوی چو برید از تن تو درد کند جزو من از کل ببرد چون نبود درد مرا بنده آنم که مرا بی گنه آزرده کند چون صفتی دارد از آن مه که بیازرد مرا هر کسکی را هوسی قسم قضا و قدر است عشق وی آورد قضا هدیه ره آورد مرا اسب سخن بیش مران در ره جان گرد مکن گر چه که خود سرمه جان آمد آن گرد مرا 44 در دو جهان لطیف و خوش همچو امیر ما کجا ابروی او گره نشد گر چه که دید صد خطا چشم گشا و رو نگر جرم بیار و خو نگر خوی چو آب جو نگر جمله طراوت و صفا من ز سلام گرم او آب شدم ز شرم او وز سخنان نرم او آب شوند سنگ ها زهر به پیش او ببر تا کندش به از شکر قهر به پیش او بنه تا کندش همه رضا آب حیات او ببین هیچ مترس از اجل در دو در رضای او هیچ ملرز از قضا سجده کنی به پیش او عزت مسجدت دهد ای که تو خوار گشته ای زیر قدم چو بوریا خواندم امیر عشق را فهم بدین شود تو را چونک تو رهن صورتی صورتتست ره نما از تو دل ار سفر کند با تپش جگر کند بر سر پاست منتظر تا تو بگوییش بیا دل چو کبوتری اگر می بپرد ز بام تو هست خیال بام تو قبله جانش در هوا بام و هوا تویی و بس نیست روی بجز هوس آب حیات جان تویی صورت ها همه سقا دور مرو سفر مجو پیش تو است ماه تو نعره مزن که زیر لب می شنود ز تو دعا می شنود دعای تو می دهدت جواب او کای کر من کری بهل گوش تمام برگشا گر نه حدیث او بدی جان تو آه کی زدی آه بزن که آه تو راه کند سوی خدا
ساعت...

ما را در سایت ساعت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: ilia بازدید: 334 تاريخ: دوشنبه 30 ارديبهشت 1392 ساعت: 2:54

صفحه بندی